اشک آتش

از اسلام ناب آمریکایی بیزارم!از ادعای برتری هویج بر بسیج!از اسلام بی خطر بیزارم...از اسلام آسه برو آسه بیا...اسلام پاستوریزه...اسلام عبدالملک مروان...اسلام بنی امیه و بنی العباس...اسلام شیوخ منطقه!!...اسلام پر عافیت و بی عاقبت...
----------------------------------------------------------------------------------
باید گذشتن از دنیا به آسانی
باید مهیا شد از بهر قربانی
با چهره خونین سوی حسین رفتن
زیبا بود اینسان معراج انسانی

پیام های کوتاه
بایگانی
آخرین نظرات

مسئولین دانشگاه نباید سیب زمینی باشند!

سیدحمید مشتاقی نیا | چهارشنبه, ۲۱ آذر ۱۳۹۷، ۰۸:۱۹ ق.ظ
یادداشت وارده: هییییییسس!!!!!!! 
تو حق حرف زدن نداری، نمره ات رو بگیر و برو...

یک روز بحث راجع به دورکیم بود. خانم دهقان انواع خودکشی ها رو از بچه‌ها سؤال کرد. کسی نمیدونست. من تنها کسی بودم که رشته کارشناسیم با ارشدم مرتبط بود. برای همین خیلی از سؤال های اساتید رو میتونستم جواب بدم.
سؤالش رو که در مورد انواع خودکشی بود، خیلی کامل توضیح دادم. بعد گفت: مصداقش درجامعه خودمون چیه ؟ گفتم همه جوامع این روزها باچنین نابهنجاری درگیرند. خوب رابطه مستقیمی هم با میزان ایمان و اعتقادات افراد هرجامعه ای داره. هرچه ایمان ضعیف تر باشه، میزان خودکشی بالاتره.
عصبانی شد و گفت: باز آخوند کلاس رفت منبر...
وبعد ادامه داد: چی شد خیلی چلچلی میکردی؟ چرا ساکت شدی....
میدونستم حرف بزنم دوباره صدتا ریچارد ردیف میکنه...
بعد خودش ادامه داد: نمونه بارز خودکشی، جوون هایی بودند که در جنگ ایران و عراق، خودشون رو جلوی توپ و تفنگ انداختن. به این نوع خوکشی، میگن: خودکشی ابلهانه
لحظه‌ای سکوت بر کلاس حاکم شد. بلافاصله با همون ریتم همیشگی چرخی زد و نگاهی به من انداخت و پوزخند زد.
به بغل دستیم نگاه کردم و گفتم: چی میگه؟ منظورش شهداست؟
بلند گفتم: استاد شهدا رو میگید؟ گفت: حالا تو هر اسمی دوست داری بذار.
اینا برای شهرت رفتن. گفتم: چه شهرتی بعد از رفتنشون؟ اونها برای شرف و آیین و  عزت دینشون رفتن. اونها
بل احیاء عند ربهم یرزقون هستن...
گفت: ما عربی بلد نیستیم
گفتم: یعنی زنده اند و نزد پروردگارشان روزی میخورند.
قهقهه های همیشگی اش در فضای کلاس پیچید و با تمسخر گفت: دقیقا چی میخورن؟
و باز بلند بلند خندید و بچه‌های هم فکرش پشت سرش خندیدند.
گفتم: شما حق نداری به مقام شهدا توهین کنی... گفت:حرف نباشه میخوام درس بدم. ادامه دادم: همین که میتونی الآن آزادانه بیای سرکلاس و اراجیف تحویل بچه‌ها بدی و نسل بی مذهب و بی غیرتی مثل خودت تحویل جامعه بدی، به اندازه کافی، حرمت خون شهدا رو میشکنی.
گفت: اتفاقا چند روز قبل داشتم چیزی خورد میکردم دستم برید و حرمت خون دستم شکست و باز چنان قهقهه زد که کلاس لرزید...
زدم زیر گریه گفتم: شهدا رفتند و تو از خون شهدا نردبان ساختی و حالا سرکلاس اراجیف تحویل میدی...
ازکلاس خارج شدم. رفتم اتاق رئیس دانشکده جلسه بود. رفتم سراغ مدیرگروه. طبق معمول، گفت من باهش صحبت میکنم. اما تو حق بی احترامی نداشتی. او استاد است و تو دانشجو. سعی کن حد خودت رو نگه داری و با اساتید جروبحث نکنی. بی حاشیه باش. سرکلاس اظهار نظر نکن. نمره ات رو بگیر و برو...
به قلم: سرکار خانم مهدیه جلال پور

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی