اشک آتش

از اسلام ناب آمریکایی بیزارم!از ادعای برتری هویج بر بسیج!از اسلام بی خطر بیزارم...از اسلام آسه برو آسه بیا...اسلام پاستوریزه...اسلام عبدالملک مروان...اسلام بنی امیه و بنی العباس...اسلام شیوخ منطقه!!...اسلام پر عافیت و بی عاقبت...
----------------------------------------------------------------------------------
باید گذشتن از دنیا به آسانی
باید مهیا شد از بهر قربانی
با چهره خونین سوی حسین رفتن
زیبا بود اینسان معراج انسانی

پیام های کوتاه
بایگانی
آخرین نظرات
  • ۲۵ مهر ۹۷، ۲۰:۱۳ - امیرحسین
    ((:

میوه روضه و اشک

سیدحمید مشتاقی نیا | چهارشنبه, ۲۸ شهریور ۱۳۹۷، ۱۰:۰۷ ق.ظ


هجدهم بهمن نود و چهار بود. از چند روز قبل کمی دلشوره داشتم. اخبار سوریه را پیگیری می کردم. درگیری ها شدت گرفته بود. دلم با صالح بود و زیر لب برایش دعا می کردم. بابلسر نبودم. رفته بودم پیش پدر و مادرم. برای لحظه ای احساس کردم قیافه پدر، جور دیگری است. انگار در دلش تلاطمی ایجاد شده و امواج آن عن قریب، روی صورتش هویدا خواهد شد. به دلم بد راه ندادم. کمی استراحت کردم. از جایم که برخواستم، گوشی همراهم را روشن کردم. سری به تلگرام زدم تا از آخرین اخبار و اطلاعات روز با خبر بشوم که چشمم به خبر شهادت صالح افتاد. این بی رحمانه ترین حالتی است که یک نفر ممکن است از فقدان عزیزش با خبر شود.

باور نکردم. خواستم به پدر صالح زنگ بزنم و تکذیب این خبر را از زبان او بشنوم که پدرم مانع شد. بغض راه گلویش را بسته بود. مکثی کرد. دست مرا گرفت و کنار خود نشاند و آرام آرام، تلخ ترین حقیقت زندگی را برایم شرح داد. صالح چهار روز قبل، شهید شده بود.

پدر در عمرش به من دروغ نگفته بود. این بار هم داشت راست می گفت؛ اما برای من همه چیز بهت آور و غیرقابل باور بود.

پیکرش را زود آوردند. آرام و مطمئن در خوابی عمیق فرو رفته بود. بالای سرش نشستم و لحظاتی که نمی دانم چقدر بود و چطور گذشت با او نجوا کردم. این بدن سرد و خموش عزیزترین فرد زندگی ام بود که آرام و بی صدا در کنارم قرار گرفت. مطمئن بودم که مرا می بیند و صدایم را می شنود. دلم خیلی برایش تنگ شده بود. احساس کردم سال هاست که او را ندیده ام و به اندازه سال ها با او گفتنی ها دارم. حرف هایم را که زدم، سبک شدم. باری بزرگ از قلبم برداشته شد. دیگر رفتنش را با همه وجود باور کردم. گفتم: اللهم تقبل منّا هذا القلیل. خدایا این هدیه را که در برابر عظمت لطف و کرم تو ناچیز است از من پذیرا باش.

بلند شدم. مثل صالح، محکم و استوار روی پاهایم ایستادم. هدیه ای را که در راه حضرت زینب دادم مرا نیز زینبی ساخته بود. می دانستم صالح هم از من می خواهد که محکم و استوار باشم و خم به ابرو نیاورم. همیشه توصیه می کرد که از حضرت زینب، صبر بخواهم. می گفت: صرف شرکت در مجلس روضه که هنر نیست. این اشک ها و روضه ها باید بهانه باشد تا از اهل بیت الگو بگیریم.

 احساس کردم همه می خواهند بدانند چه حرفی برای گفتن دارم. گفتم: خوشحالم و از ته دل راضی، که بهترین دسته گل زندگی ام را تقدیم راه اهل بیت کردم. مگر نه آن که گفته اند از بهترین های خود در راه خدا هدیه بدهید؟ من بهتر و عزیزتر و گرانبهاتر از صالح چه داشتم که به پیشگاه دوست تقدیم کنم؟ خوشحالم که صالح من به آروزی دیرینه اش که سال ها برای به دست آوردن آن اشک ریخت و دعا کرد، رسید. خوشحالم که او دیگر شرمنده شهدا و خانواده هایشان نیست. اللهم تقبل منّا هذاالقربان.

راوی: همسر شهید

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی