اشک آتش

از اسلام ناب آمریکایی بیزارم!از ادعای برتری هویج بر بسیج!از اسلام بی خطر بیزارم...از اسلام آسه برو آسه بیا...اسلام پاستوریزه...اسلام عبدالملک مروان...اسلام بنی امیه و بنی العباس...اسلام شیوخ منطقه!!...اسلام پر عافیت و بی عاقبت...
----------------------------------------------------------------------------------
باید گذشتن از دنیا به آسانی
باید مهیا شد از بهر قربانی
با چهره خونین سوی حسین رفتن
زیبا بود اینسان معراج انسانی

پیام های کوتاه
بایگانی
آخرین نظرات
  • ۱۴ اسفند ۹۹، ۲۰:۵۲ - شهردار بابل
    🙄🙄

عقده وداع

سیدحمید مشتاقی نیا | دوشنبه, ۱۹ اسفند ۱۳۹۲، ۰۲:۰۹ ب.ظ


برادرم – سعید – پیک گردان بود. شب عملیات نتوانستم خوب با او وداع کنم. ترسیدم بین او و سایر بچه ها فرقی گذاشته باشم. دو روز بعد می بایستی برای مأموریتی جدید، به منطقه دیگری منتقل می شدیم. گردان را به خط کردم. هر چه گشتم خبری از سعید نبود. از هر کس پرسیدم جواب درستی نمی داد. از ایما و اشاره بچه ها فهمیدم که باید خبری شده باشد. پیش خودم گفتم: بدون سعید می رویم.

مشغول کار بودم که نگاهم به سنگرمان افتاد. خمپاره ای درست بالای آن خورده بود و آن را به طور کامل ویران کرد. خونی تازه خاک اطراف سنگر را رنگین کرده بود. آیفایی می خواست به عقب برگردد. حسی به من گفت که سعید پشت آن است. به طرفش دویدم. پیکر بی جان سعید را پشت آن گذاشته بودند. پاهایم سست شد ولی باید خویشتن داری می کردم. عکس العملی از خود نشان ندادم، چون نگاه ها همه به طرف من بود.

برگشتم به طرف سنگر. خاک آغشته به خون سعید را در دستم مشت کردم و فشردم.

گفتم: " خدایا! این هم هدیه ما؛ ناقابل است اما بپذیر. " هنوز عقده وداع با سعید، سینه ام را می سوزاند.

راوی: سید مجید کریمی فارسی

  • سیدحمید مشتاقی نیا

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">